شفشه [ cafce ]بالفتح،شوشۀ زر،شاعر گويد در تعريف آتش: بيت گه شفشهاى زر كند از هر درى برون گه بر هوا فشاند گاورسهاى زر ليكن بضم شين ميبايد مرادف شوشه،بلكه واو بفا بدل كردهاند،و شاخ درخت، مسعود گويد: بيت كنند رويم همرنگ برگ رز بخزان چو شفشۀ رزم اندر بلا بپيچاند ليكن درين بيت معنى اول نيز راست مىآيد،اگر كلمۀ رز در مصراع دوم بتقديم زاى معجمه بر مهمله بخوانيم،و نيز چوبى كه نداف بر پنبه زند،و بعضى بدينمعنى بكسر گفتهاند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص937) 
به كسر اول بر وزن نصفه شوشۀ طلا و نقره را گويند و آن طلا و نقره گداخته است كه در ناوچه آهنين ريزند و به معنى دويم خفچه هم آمده است و آن موى چندى است از كاكل و زلف معشوق كه بر روى او افتاده باشد و شاخ درخت بسيار نازك و راست و هموار را نيز گفتهاند و به اين معنى به فتح اول هم آمده است و به معنى چوبى كه حلاجان پنبه را بدان زنند و گردآورى كنند هم هست. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص574) 
- [بفتح هر دو شين و سكون فاء] شاخ درخت و شوشۀ زر باشد. مثال معنى اول مسعود سعد گويد: بيت كنند رويم همرنگ برگ رز بخزان چو شفشۀ زرم اندر بلا نپيچانند و اين بيت مثال معنى دوم نيز مىشود گاهى كه رز مصراع دوم را زر بخوانيم بتقديم زاى معجمه . مثال معنى دوم يكى از اكابر گويد در تعريف آتش: [بيت] گه شفشههاى زر كند از هر درى برون گه بر هوا فشاند گاورسهاى زر و بمعنى آن چوبى كه نداف بر پنبه زند نيز آمده و در يكى از نسخ باين معنى بكسر شين اول آمده . 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص895) 
در فرهنك رشيدى بفتح آمده و چون مرادف و مبتدل شوشه است مضموم اولى است و بمعنى شوشه زر شاعر كفته در صفت آتش است كه شفشهاى زر كند از هر درى برون كه بر هوا فشاند كاورسهاى زر مسعود سعد سلمان كفته كنند رويم همرنك برك زرنجران چو شفشه زرم اندر هوا بهپيچانند اما درين بيت بتقديم راء و زاء هر دو توان خواند و آن را شوشه و شيوشه نيز كفتهاند و در ميان عوام بشمشه مشهور است و سبيكه معرّب آنست حكيم فرخى كفته عذرخواهى چه كنى كر تو نزارى و ضعيف من ترا عاشق ز انم كه ضعيفى و نزار شوشه سيمنكوتر بر تو يا كه سيم شاخ بادام بآئينتر يا شاخ چنار 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص510) 
[اسم][فارسی]شوشۀ طلا و نقره يعنى طلا و نقرۀ گداختۀ در ناوچۀ آهنين ريخته. و موى چندى از كاكل و زلف كه بر روى افتاده باشد.و تيرى كه نساجان بدور آن تارهاى جامه را پيچند. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][فارسی]شاخۀ درخت بسيار نازك و راست و هموار.و چوبى كه حلاجان پنبه را بدان زنند و گردآورى كنند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج3 , ص2054) 
نى پنبه گردآوردن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص182) 
شفشه (اسم) شوشۀ طلا و نقرۀ گداخته در ناوچۀ آهنين ريخته. شوشۀ طلا و نقره. ¦¦رشته. نخ. تار زرين. ¦¦چوبى كه حلاجان پنبه را بدان زنند و گردآورى كنند. مِطْرَقَه. چوب پنبهزن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1810) 